من،‌یک بسیجی، حمید صلواتی، و رضا محرمی یک تکه نان پیدا کردیم و شروع کردیم به خوردن که یک خمپاره زوزه کشید و آمد و روی سر آن بسیجی منفجر شد. سر او شکاف و درست مثل یک هنداونه که به زمین کوبیده باشند متلاشی شد و خون پاشید روی نان و سر و صورت ما. محرمی خیلی خونسرد گفت: «خدایا،‌ بعد از 4 روز این تکه نان هم بر ما روا نبود؟»

وقتی داشتند، قبر را آماده می کردند، دو- سه آجر کار شده در مزار شهید موید، کنده شد و ناگهان فردی که قبر را داشت می کند، با جیغ و فریاد، خود را عقب کشید و گفت:  بیایید، بیایید ببینید که این جنازه ، سالمه سالم است.

خانواده بهمنی نژاد در محله گرگان جدید سکونت دارند و اهالی این منطقه به خوبی آن ها را می شناسند اما نگارش این کتاب باعث شد تا یاد این شهدای عزیز تا شهرهای دورافتاده کشور عزیزمان هم گسترش پیدا کند.

غلام تشکری شهید گلستانی، با کیسه گونی خود را به منطقه عملیاتی دفاع مقدس رساند.

امیرحسین انبارداران، نویسنده این کتاب در بخش های مختلف با شکستن سیر زمان و روایت هایی از حال و روز خانواده شهید، داستانش را رنگ و لعابی خواندنی داده و خواننده را به خوبی تا پایان همراهی می کند.

پربحث ترین ها